انتظار ...

... هر گاه آسمان را ابران سیاه و تو در تو به تاریکی خاکستری فرو میبرد ....
سکوتی وهم آلود ، اما سرشار از هیاهو اطرافم را فرا میگیرد ...
نم باران ...قطره ... قطره ....انتظار بر گونه هایم جاری میشود ...
نمیدانم اشک چشمانم است یا نقره باران ....
اما میدانم چشم به راهم تا تو بیایی ....
دستانم را باز میکنم و چشم به آسمان دلگیر میدوزم ....
کمی شاد میشوم ...چون میدانم این امید است که مرا در انتظار روز دیدارت نگه داشته است ....
میدانم آرام آرام ...این ابرهای سیاه کنار میروند و نور طلایی و ناب عاشقی بر صورتم میتابد ....
پس به انتظار مینشینم ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ستاره

۲ نظر:

Pejman گفت...

.... من هم در تنهایی خود پُر از این حسم....
گاهی وقتها فکر می کنم اگر این حس نبود...اگر امیدی به آمدنت نبود... اگر اشکی با یادِ تو نبود... واگر عشقی نبود... زندگی برایم هیچ ارزشی نداشت...

ستاره گفت...

همین امید است که ما را زنده نگه داشته ....
چشم به راه عزیز یک عزیز بودن از همه دنیا باارزش تر است ...
چون میدانی دعایت پشت و پناهش است
پس می اید ....
به زودی و دلت را نمیشکند ....