ثانیه ها را میشمارم

آنگاه که میخواهم آرام به خواب روم ...
سالها و ماه ها و هفته ها و روزها و همه لحظه های زندگی پشت سر هم و به ترتیب جلویم مینشینند ....
نمیدانم این حس از سر گذشت سن است ؟
نمیدانم ترس لبه پرتگاه ایستادن است ...
شک دارم که پایم را عقب بکشم یا جلوتر روم ...

روزهای شادی را بخاطر می آورم که فکرم چیز دیگری بود ، شاید حس خوب خیس شدن زیر باران ...
شاید دویدن در کوچه های نمناک اجری و یا چرخیدن دور مادربزرگ و گره زندن کاموای بافتنی ...
بعدها حس دیگری سراغم آمد ...
حس غرور و بزرگ شدن ...
حس عاشقی و جوانی و شادابی روزهای خوب عطر گلهای اقاقیا ...
دوباره و دوباره می اندیشم ، که بزرگتر شدم و بزرگتر ....
همه لحظه هایی که باید تجربه کنم را از سر گذراندم ....
اکنون ایستاده ام و به عقب مینگرم ...
شاید 10 سال پیش به خود میگفتم ... حالا زمان بسیاری دارم تا به خواسته هایم برسم ...
اما الان میگویم ...باید عجله کنم تا به خواسته هایم برسم ...
زمان تنگ است ....
کم کم قبل از نور سحرگاه صدای گنجشک های روی درخت چنار را میشنوم با خود میگویم ،
بس است و صبح و روز دیگری نزدیک است ...
دیگر نمیخوابم
چون میدانم 10 سال دیگر میگویم ای کاش آن زمان وقتم را با خوابیدن تلف نمیکردم ....
میدانم این است زندگی و هیچ راه فراری نیست ...
هیچ گریزی به گذشته نیست ....
پس باید خود را سبکبال به دست سرنوشت بسپارم ....
افسوس که عمر ما کوتاه است ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ستاره